|
علی جونم خیلی دوستت دارم |
[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 0:3 ] [ ملی ]
[ ]
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 10:12 ] [ ملی ]
[ ]
هر روز برایت از امروز می نویسم ،
در پناه خدایی که در این نزدیکیست
مسیر حنجره ام گل آلود است
بغض هایم به خاکی زده اند باز
برگرد و دنیا را غافل گیر کن
من حتی با خدا هم شرط بستم
اینجا لیلا دلش تنگ شده است
مجنون نیستی اما بیا
![]()
خدایا من اینجا دلم سخت معجزه میخواهد
اما تو انگار معجزه هایت را گذاشتی برای
روز مبادا
چه نوروز تلخی بود امسال اصلا دوستش ندارم خدایـــــــــــــا عجب صبــــــــــری داری منکه دیـــــــــــگه کم آوردم [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 15:43 ] [ ملی ]
[ ]
یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم. او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟ باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟ او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت: مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟ بازهم دستها بالا بودند سپس گفت: هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید. اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم و با تصمیم هایی که می گیریم و یا تصمیم هایی که برایمان می گیرند و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم . و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد. شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید. کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید. ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟ هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستی. [ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 0:43 ] [ ملی ]
[ ]
۱ســ ــال دیـــــ ـــــگه تـــ ــموم شــ ــد و ۱ســـ ــــال نــــوبا عـــ ـــشــ ــق بــــ ـــیشـــ ــتر شــ ـــروع شــ ـــد.
عـــ ـــــید هـــ مــــ ــه مـــ ــبـــ ـــارک
ســ ــــالی پـــ ــــر از شـــ ــــادی واســـ ــــه هـــ ـــمـــ ـــه آرزومـــ ـــنـــ ـــدم [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 20:58 ] [ ملی ]
[ ]
چنان تشنه بودن توام که . . . شنیدن هر لحظه صدای تو هم سیرابم نمیکنه !! نمیتونم به واژه ای پناه ببرم برای این همه آشفتگی !! من مجنون قصه های شبونه ام ... اونجا که یکی بود به یکی نبود میرسه ... منو فریاد کن ...
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 20:50 ] [ ملی ]
[ ]
به سراغ مـــن اگر می آیی
تنــد و آهســته چه فرقی دارد؟ تــــــو به هر جور دلت خواست بـــــیا ! مثل سهراب دگر ، جنس تنهایی من چینــی نیست، که ترک بردارد مثل آهــــن شده است ، تـــــو فقط . . . . زود بیـــــــــــــــــا
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:10 ] [ ملی ]
[ ]
بوسه هايت ، جنس باران
لبانت به از صد چشمه ساران به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گيسوانت بسانِ رودي بي پايان ،
مرا تا بيکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت !
چه سخاوتمندانه است
اينک
شکوهِ حضورت ، در آغوشم
با گرماي وجودت
اي طلوع جاودان
آب کن
برفهايِ اين دلِ يخزده و خاموشم
اي دستهايِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگين کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشيد را
به ميهمانيِ چشمهايم دعوت کن !
گلهايِ سرخِ درونِ سينه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاييز
برگهاي زردم را بتکان !
مي خواهم با بوي تنت
بهار را
من ، رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
براي بودنت ، ستاره نذر کنم
هر شب ، يکي
را به تعظيم ات آورم !
با هر بار گفتنت که:
دوســـــــــــتـت دارم
بناي عقل را در هم خواهم کوفت !
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشيد
تا کوير را با خنده پر کنم !
و ساقه هاي گندم را با زمزمه هاي باد، سرمست !
من خدا را هم
از ايمان خويش
خواهم ترساند !!
بــــــــــاور کـــــــــــــــــــــــــن ...
![]() [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 18:57 ] [ ملی ]
[ ]
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم [ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 22:54 ] [ ملی ]
[ ]
لحظه شیرینی که به تو دل بستم
از تو پرسیدم من تو منی یا من تو؟ و تو گفتی هر دو... من به تو پیوستم گفتم ای کاش پناهم باشی همه جا همه وقت، دست در دست هم تکیه گاهم باشی و توگفتی هستم تانفس هست کنارت هستم
عــــلـــــی جـــــــــــونـــــــــــم روز عشــــــــــق مــــــبــــارکــــــــــ
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 20:49 ] [ ملی ]
[ ]
خسته ام از خويش... از اين تکرار خويش... از گذشته ي تلخ و آينده ي مبهم خويش... تو را در گلويم فرياد مي زنم... نامت را... حضورت را... خيالت را... وجودت را... دستهايم را به گرمي در دستهايت بگير و مرا فرياد کن... بيا بيا به شانه هاي من تکيه کن... دستت را به من بده... حرفت را به من بگو... دين من عشق تو است... مذهب من عشق تو است... وجود من عشق تو است...
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 19:8 ] [ ملی ]
[ ]
دلم پرواز می خواهد...
دیگر کوله ام خالیست... دیگر صدای باران هم درمان نیست... باید بروم... جای من اینجا نیست... بروم آنجایی که باران از اوست... جایی فراسوی ابرها... آنجا که سنگها هم نفس می کشند... راهها به دو راهی ختم نمی شوند...
و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند...
و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند...
آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند... و آنجا که مردمش می دانند
خط گندم يعنی ...
نيمی بردار و نيمی ببخش..
آنجا که روح...
جسم را نگه می دارد...
و آنجا که آبی نیست ...
آبی تر است...
آنجا که دیگر نفس نیست... همه اش عشق است و عشق و عشق...
اما نه.... هنوز قلم به دستانم چسبیده... انگار هنوز هم باران درمان است...
رهگذر... دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده...
گویی پایان راهی...
یادت باشد...
در انتظار باران باشی...
کفشهایت تشنه اند...
یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم...
خاک همیشه خشک است...
یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...
ماه همیشه تاریک است...
یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم...
نان همیشه تلخ است...
یادم باشد...
در انتظار نگاه بنشینم...
زبان همیشه دروغ است...
یادم باشد...
در انتظار دوست بنشینم...
بی گانه همیشه خسته است...
یادم باشد ... در انتظار او بنشینم...
او همیشه هست...
همیشه مهربان است...
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 20:50 ] [ ملی ]
[ ]
زيباهواي حوصله ابريست
چشمي از عشق ببخشايم تارودآفتاب بشويد دلتنگي مرا زيباهنوز عشق در حول و حوش چشم توميچرخد ازمن مگيرچشم... دست مرا بگيروكوچه هاي محبت را بامن بگرد... يادم بده چگونه بخوانم تاعشق در تمامي دلها معنا شود... زیبا چشم تو شعر چشم تو شاعر است... من دزد چشم های تو هستم... زيبا كنارحوصله ام بنشين بنشين و مرابه شط غزل بنشان بنشان مرابه منظره عشق بنشان مرابه منظره باران بنشان مرابه منظره رويش من سبز ميشوم... زيباستاره هاي كلامت را درلحظه هاي ساكت عاشق برمن ببار... برمن ببار تا كه برويم بهاروار... چشم ازتو بودوعشق بچرخانم برحول اين مدار... زيباتمام حرف دلم اين است من عشق رابه نام تو آغاز كردم درهركجاي عشق هستي آغازكن مرا...
علـیــــ هنوز درتو حیرانم که تمامی عشقی در یک وجود وتمامی آرزویی دریک لباس
باهر چه عشق نام تورا میتوان نوشت باهرچه رود راه تورا میتوان سرود بیم از حصار نیست که هرقفل کهنه را بادستهای روشن تو میتوان گشود
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 14:5 ] [ ملی ]
[ ]
برای دلم،گاهی مادر مهربان میشوم
و دست نوازش میکشم بر سرش و میگویم غصه نخور میگذرد.... برای دلم،گاهی پدر میشوم خشمگین میگویم:بس کن دیگر بزرگ شدی..... گاهی دوستی میشوم مهربان دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویاها... دلم، از دست من خسته است.
علــــــیـــــــــ جونمــــــــ بیادتم حتی اگرقرارباشدشبی بی چراغ درحسرت یافتنت تمام کوچه هاراقدم بزنم
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 12:31 ] [ ملی ]
[ ]
آن که می خواهد روزی پرواز عشق را تجربه کند،
نخست باید روی پای خود ایستادن را بیاموزد،
پرواز را که با پرواز آغاز نمی کنند [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 12:20 ] [ ملی ]
[ ]
بی کسـی هایم
که بی منت به آتـش بکشد تمام نبودن هایت را...........
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 0:3 ] [ ملی ]
[ ]
ببینيد چينيها چگونه عشق خود را بيان ميکنند
دانشجويي عاشق يکي از دختران دانشگاهش ميشود
و دوست داشت عشق خود را به شيوه ي جديدي بيان کند
به بعضي از دختراني که در آن خوابگاه دانشجويي به سر ميبردنديک شکلات داد
و از هر کدام آنها خواست تا چراغ اتاق خود را براي ساعت 8 شب روشن کنند!
حالا ببينيد چه اتفاقي افتاد [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 19:2 ] [ ملی ]
[ ]
دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند :
- استاد اصولا منطق چیست ؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ حالا پسرها می گویند : تمیزه ! معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است. [ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 23:13 ] [ ملی ]
[ ]
علی جونم تمام حجم خيالم از تو لبريز است خيالم كوچك نيست تو بزرگي يلدا مبارك نفسم
عزیـــــــــــــــــــــــــــــــزمی دوســــــــتــــــ دارمــــــ [ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 17:50 ] [ ملی ]
[ ]
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت ميكندو... با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 21:55 ] [ ملی ]
[ ]
افلاطون گفته روح دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنج دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم
در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم
همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم!
باقی مطلب در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 20:43 ] [ ملی ]
[ ]
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 20:31 ] [ ملی ]
[ ]
نبضـ زندگیـ هنوز میـ زند ، منـ و تو زندهـ ایمـ، بهار در راهـ استـ ستارهـ چشمکـ میـ زند ، غنچهـ ها باز شدهـ اند مرغـ عشقـ میـ خواند ، پسـ چرا ناامیدیـ . . . ؟ [ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 20:2 ] [ ملی ]
[ ]
آدمیزاد،
غرورش را خیلی دوست دارد، اگر داشته باشد، آن را از او نگیرید... حتی به امانت نبرید.... ضربه ای هم نزنیدش..... چه رسد به شکستن یا له کردن! آدمی غرورش را خیلی زیاد...... شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
اگر خودش، غرورش را به خاطر تو نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 13:9 ] [ ملی ]
[ ]
با یک فنجان قهوه قورت می دهم همه دلتنگیهایم را وهمه تلخ نوشته هایم را سر می كشم لج كرده ام كه برایت بنویسم گریه كنم عاشقت بمانم لج كرده ام دوستت داشته باشم گویا این فنجان قهوه هم با من لج کرده است طعم شیرین دوست داشتن می دهد
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 23:19 ] [ ملی ]
[ ]
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم [ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 22:9 ] [ ملی ]
[ ]
این روزا همه حال و هوای خاصی دارن وای خدای من به حرمت این شبای عزیزت ماروهم نگاه کن دوستان مارو از دعاهای خیرتون تو این روزا بی نصیب نکنین انشاا...شماها هم به هرچی دوست دارین برسین خدایا دعای همه حاجتمندانُ نیازمندان رو بر آورده کن خدایا همه مریض ها رو شفابده یاحسین غریب تو بین ما و خدا واسطه شو شاید به حرمت تو نگاهی به ما انداخت
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 13:12 ] [ ملی ]
[ ]
چقدر پاک و روشن است نمای چشم های تو نمی رسد ستاره ای به پای چشم های تو به ماه خیره میشوم و گریه میکنم فقط دلم که تنگ میشــــود برای چشم های تو وهی مرور می کنم نگاه اول تو را اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو شبی خراب می شود حصارهای فاصله و من که آب میشوم به پای چشم های تو
[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 21:17 ] [ ملی ]
[ ]
امشب اولین شب محرمه دوستای عزیــــــــزم ازتون میخوام واسه من و علی هم دعا کنید ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خداوند به موسی نبی فرمود: بازبانی دعاکن که با آن گناه نکرده باشی تا دعایت مستجاب شود موسی عرض کرد چگونه؟ خداوند فرمودند: به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان آنها گناه نکردی
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 21:49 ] [ ملی ]
[ ]
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی که او تمام شد من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
" شریعتی "
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 23:7 ] [ ملی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |